تبليغاتX
آوای دل

آوای دل

آخرین پست

هر شروعی را پایانی است و هر سلامی را بدرود...

شروع کردم، نوشتم، گفتم، خندیدم، گریستم... اما...

اما حالا وقت رفتنه. به کجا؟! نمی دونم...

میخوام به سفر برم. ره توشه سفرم فقط یه دل ساده است.

شاید اسم سفرم رو هم بشه زندگی گذاشت.

با خدا شروع کردم، با خدا هم تمومش میکنم.

                                                         یا حق

+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 20:6  توسط فاطمه.خ  | 

××××××با کمی تاخیر سال نو مبارررررررررررررررررررررررک××××××

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 16:35  توسط فاطمه.خ  | 

تولدم مبارک!!!!

امروز روز تولد من است. امروز برای من روز مقدسی است.

 تو اين مدتي كه زندگي كردم چيزهاي زيادي فهميديم.

 

من فهميدم دنيا سرزمين وسيعي است پرازمشكلات سخت و من هم موجودي هستم وسيع تر و سخت تر از دنيا.
همان روز درگوش من خواندند: تو آمدي كه برگردي،
همان روز به من گفتند: شعر، صدا، آب، هوا، مادر، پدر، خدا و عشق مال توست
همان روز فهميدم كه هيچ مجالي از«لحظه» خالي نيست و لحظه هم جاي بي خيالي نيست.
من فهميدم كه پدرومادر از ثانيه هاي بيداري من و گريه هاي من فقط در لحظه تولد من لذت مي برند و دورو بري ها از لحظات خفتن و سكوت و مردگي من.
من در امروز فهميدم كه تقديرم نه گياه است، نه حيوان است، نه فرشته و جن است، نه جماد است و نه چيز ديگر. قدر من انسان بودن است و اين قدر تا ابد درقبر نمي خوابد حتي اگر من فراموشش كنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 10:49  توسط فاطمه.خ  | 

دلا خون گریه کن چون اربعین است...

 

اربعین مقصدی برای مبدا، تمرین سوختن در آتش عشق، مشق فداکاری و ایثار، روز بازگشت پرستوهای داغدار به کاشانه...

سلام بر لحظه های غریب وصال...

سلام بر خیمه های سوخته... بر بدن های جدا شده از سر... بر معصومیت خاکستر شده... بر مظلومیت بر خاک مانده...

وسلام بر آنان که در پس سوختن جهانی از ساختن را دنبال می کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 10:48  توسط فاطمه.خ  | 

حکایت

روزى مرد ثروتمندى دست پسر بچه‌ كوچك خود را گرفت و به تماشاى روستايى ‌برد  تا نشان دهد روستائيان با چه فقر و مشكلاتی زندگى مى‌كنند تا او قدر زندگى‌اى را كه دارد بداند.
مرد و پسرش به روستا رفتند و يك شب را در خانه به ظاهر محقر يك خانواده روستايى به سر كردند.
فرداى آن‌ روز كه روستا را ترك مى‌كردند، در حال بازگشت، پدر از پسرش پرسيد: خوب، پسرم ديدى روستائى‌ها چگونه زندگى مى‌كردند؟
پسر گفت: آرى.
پدر از پسرش پرسيد: متوجه شدى زندگى آنان چه حال و هوائى داشت؟
پسر گفت: آرى.
پدر از پسرش پرسيد: خوب، حالا نظرت چيست؟
پسر در جواب گفت: تفاوت فوق‌العاده زيادى بين زندگى‌ ما و آن‌ها وجود دارد.
ما در وسط خانه حوضى با يك فواره كوچك داريم، آن‌ها در کنار خانه‌شان يك رودخانه بيكران و پرخروش دارند.
ما در اطاق‌هايمان فانوس‌هاى طلائى و نقره‌اى بر ديوار آويزان كرده‌ايم آن‌ها يك آسمان ستاره و بينهايت فانوس زيبا دارند.
ديوار خانه ما محدود ولى ديوار باغ آن‌ها تا بينهايت ادامه دارد.
چقدر خوشحالم پدر كه مرا به آنجا بردى، متشكرم پدر.
تو به درستى به من نشان دادى ما چقدر فقيريم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 16:38  توسط فاطمه.خ  |